
دوستی در دوران دانشجویی با من تماس گرفت و با نگرانی گفت ؛ در جلسات کریکسیون پایان نامه خود ، به مشکل برخورده است . استاد راهنما ایشان ... که من هم از دانشجویان این استادِ سخت گیر بودم ... توصیه کرده بود ... این دوست از من کمک بگیرد . قرار شد یک روز صبح این دوست با تمام اتـُدهایی که برای پایان نامه اش زده بود ، به دیدن من بیاید ... طی ملاقاتی که ما با هم داشتیم ... خیلی زود تصمیم گرفتم ، بجای کشیدن خط روی اتُـدهایش ... کاری دیگر انجام دهم . به قول معروف .. به جای دادن ماهی به دستش .. ماهیگیری را به او آموزش دهم . پس روش خود ، که چند هفته بیشتر از خلق آن نمی گذشت ... را برایش ، مرحله به مرح...
ادامه مطلب
ساعت سه بامداد است ... این نیمه شب هم مثل نیمه شب های دیگر بیدارم .. همیشه زمانی را که همه خواب بودند ، غنیمت شمردم برای تلاش ... تلاشی در راستای بهبود مسیر ... مسیری برای تکامل آنچه آموختم . شب های مکرری بین این پیمودن ها ، بر صندلی نشسته .. روی میز پا دراز کرده .. چشم ها یم را بسته .. و با افکاری مملو از خط و خطوط .. منحنی ، صاف و شکسته .. دنیایی از زیبایی ساختم .. و خوابیدم . ولی آن شب ، آن شب فراموش نشدنی ... خواب از سرم پریده بود . آن شب موضوعی را دریافتم ؛ که چند ماه بود روی آن کار می کردم .. و بی تردید ثمرهء چند سال تلاشم در این زمینه بود .. و شاید یک عمر برای رسیدن به این ل...
ادامه مطلب
ساعت سه بامداد است ... این نیمه شب هم مثل نیمه شب های دیگر بیدارم .. همیشه زمانی را که همه خواب بودند ، غنیمت شمردم برای تلاش ... تلاشی در راستای بهبود مسیر ... مسیری برای تکامل آنچه آموختم . شب های مکرری بین این پیمودن ها ، بر صندلی نشسته .. روی میز پا دراز کرده .. چشم ها یم را بسته .. و با افکاری مملو از خط و خطوط .. منحنی ، صاف و شکسته .. دنیایی از زیبایی ساختم .. و خوابیدم . ولی آن شب ، آن شب فراموش نشدنی ... خواب از سرم پریده بود . . . ....
ادامه مطلب
دوستی در دوران دانشجویی با من تماس گرفت و با نگرانی گفت ؛ در جلسات کریکسیون پایان نامه خود ، به مشکل برخورده است . استاد راهنما ایشان ... که من هم از دانشجویان این استادِ سخت گیر بودم ... توصیه کرده بود ... این دوست از من کمک بگیرد . قرار شد یک روز صبح این دوست با تمام اتـُدهایی که برای پایان نامه اش زده بود ، به دیدن من بیاید ... طی ملاقاتی که ما با هم داشتیم ... خیلی زود تصمیم گرفتم ، بجای کشیدن خط روی اتُـدهایش ... کاری دیگر انجام دهم . به قول معروف .. به جای دادن ماهی به دستش .. ماهیگیری را به او آموزش دهم . . . ....
ادامه مطلب
با سلام و تشکر از خداوندی که به تازگی شناختمش ... خانواده ، دوستان و اساتیدی که به طور مستقیم و یا غیر مستقیم ، در پیشرفت و سپری کردن دروس معماری و زندگی ، مرا یاری و راهنمایی کردند . نوبت قبلی ... در مقدمه چنین دفترچه ای که حکم پایان دوره ی آموزشیِ وقت را داشت ؛ داستان قورباغه ای را نوشتم که در رقابت رسیدن به برج بلندی ، پیروز شد ... و رازش کَـر بودن گوشهای آن بود ، که نمی شنید ؛ وقتی همه میگفتند : او نمی تواند !!! اما امروز از شمیشیری می گویم که هر چقدر تیـز تر می شود ، به همان اندازه ... بُـرنده می شود و آسیب رسان . . . . ...
ادامه مطلب