ساعت سه بامداد است ...
این نیمه شب هم مثل نیمه شب های دیگر بیدارم ..
همیشه زمانی را که همه خواب بودند ، غنیمت شمردم برای تلاش ...
تلاشی در راستای بهبود مسیر ...
مسیری برای تکامل آنچه آموختم .
شب های مکرری بین این پیمودن ها ،
بر صندلی نشسته ..
روی میز پا دراز کرده ..
چشم ها یم را بسته ..
و با افکاری مملو از خط و خطوط ..
منحنی ، صاف و شکسته ..
دنیایی از زیبایی ساختم .. و خوابیدم .
ولی آن شب ، آن شب فراموش نشدنی ... خواب از سرم پریده بود .
آن شب موضوعی را دریافتم ؛ که چند ماه بود روی آن کار می کردم ..
و بی تردید ثمرهء چند سال تلاشم در این زمینه بود ..
و شاید یک عمر برای رسیدن به این لحظه ، نفس کشیده بودم .
آن شب ، هیجانی عجیب سراسر وجودم را فرا گرفته بود .
حتی فکر می کردم .. تا لحظاتی دیگر :
نیروهای مافوق جهانی از پنجره محل سکونتم داخل می آیند ،
و من را که چنین موضوع حساسی را کشف کرده بودم ...
با خود می برند !!!
در اصل باید از خوشحالی به هوا می پریدم و فریاد می کشیدم :
یــــــــافتم .... یـــــــــافتـــــم ... !!!
یا به رسم کاشفان و مخترعین ،
کاغذهای اتُـد زده خود را به هوا پرتاب می کردم ..
و فریاد می کشیدم : یـــــافتــــم ... یــــآفــتم ..!!!
آن شب ، جواب سئوالی که در کودکی از بزرگترها پرسیده بودم ...
را یـــــــآفـــــتــــم .
( بی پروا بگویم )
آن شب ، راز آفرینش جهان .. را یآفتم .
کلیدی ساده و پیچیده ...
برای تمام علوم ، هنر و فرهنگ ..
که جهان هستی ما را خلق کرده اند .
من در سن سی سالگی ...
کشف و شاید اختراعی بزرگی کردم ؛
و تصمیم گرفتم آنرا در راستای دروس معماری و هنر ...
برنامه ریزی کنم ...
تا برای بالا بردن کیفیت این مهم ، کارساز باشد .
پس به شما عزیزان ...
در هر رشته و سمت ...
مخصوصاً ...
اگر در زمینه ( معماری و هنر ) تحصیلات دارید ...
توصیه خواندن این مطالب را دارم .
حامیز